سلام بر شهدای دفاع مقدس
در روزگاری که این مرز و بوم مورد تهاجم دشمن واقع شده بود به فرمان امام عزیز بهمراه دوستان خوب محل مان به قصد تکلیف به جبهه ها رفتیم . در بین ما برادری بود که از نظر عبادت و راز و نیاز نمونه بود . چون خیلی با او صمیمی بودم رفتارش برایم عادی شده بود ولی گاهی سعی می کردم بعضی حرکاتش را خوب رصد کنم تا ببینم چیزی عایدم میشه یا نه ؟ از جمله اینکه دفترچه ای داشت که گاهی مشغول نوشتن چیزهایی در آن میشد . هیچوقت هم نه او چیزی می گفت و نه من چیزی می پرسیدم / تا اینکه در عملیات کربلای پنج با گلوله ای که به سرش اصابت کرد شهید شد اما به دلیل شرایط خاص منطقه یکی دو روز اجساد شهدا همانجا ماند . بر اثز اصابت انبوه گلوله های توپ و خمپاره به جسد این دوست ما چیزی که از او به تهران منتقل شد فقط دو تا از پاهای وی بود . بعد از مدتها دفترچه او را پیدا کردم صفحاتش را ورق می زدم ولی با حیرت می دیدم چیزهای زیادی در این دفترچه نیست فقط نوشته های مختصری در آن هست ولی یکی از این جملات مختصرش با وجود اینکه بیش از بیست سال از آن ایام می گذرد هنوز در خاطرم زنده است آن جمله این بود / خدایا آرزو دارم در راه تو قطعه قطعه شده و در تو پراکنده شوم / یعنی این شهید عزیزی به آرزویی که داشت با این نحوه شهادتش رسیده بود . التماس دعا